غريو باد هياهوگر
- به باغها پيچيد
و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد
و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده
- محو گشت
- پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پير است
درخت عريان شد
حمید مصدق
|
غريو باد هياهوگر - به باغها پيچيد و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده - محو گشت - پنهان شد و باد برگ درختان باغ را پير است درخت عريان شد حمید مصدق + نوشته شده توسط مهدى در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت
12:9 |
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده توسط مهدى در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت
7:29 |
دیوانه
یکی دیوانه ای آتش بر
افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می برد وجودش را جهان از یاد می برد تو همچون آتشی ای عشق جانسوز من آن دیوانه مرد آتش افروز من آن دیوانه آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق برخیزد ز جانم خوشم با این چنین دیوانگی ها که می خندم به آن فرزانگی به غیر از مردن و از یاد رفتن غباری گشتن و بر باد رفتن در این عالم سرانجامی نداریم چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم لهیبی همچو آه تیره روزان بساز ای عشق و جانم را بسوزان بیا آتش بزن خاکسترم کن مسم در بوته هستیی زرم کن "فریدون مشیری" + نوشته شده توسط مهدى در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت
0:45 |
سال 9 مبارک ایشالا واسه همه سال خوبی باشه هیشکی غم نبینه همه به آرزوهای دلشون برسن امیدوارم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد. + نوشته شده توسط مهدى در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت
0:48 |
شعله رمیدهمی بندم این دو چشم پر آتش را + نوشته شده توسط مهدى در جمعه 3 اسفند1386 و ساعت
14:5 |
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده توسط مهدى در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت
1:28 |
موج اگه میدونست ساحل هیچ وقت دستشو نمی گیره هیچ وقت برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد.......!
+ نوشته شده توسط مهدى در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت
14:7 |
شخصی پیراهنی را دزدید به پسر خود داد که بفروشد پسر پیراهن را به بازار برد و از او دزدیدند دست خالی برگشت. پدر گفت:پیراهن را چند فروختی؟ گفت:به همان قیمت که تو خریده بودی!!!! + نوشته شده توسط مهدى در شنبه 1 دی1386 و ساعت
0:9 |
در انتظار خوابم و صد افسوس
فروغ فرخزاد + نوشته شده توسط مهدى در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت
17:22 |
سر کلاس ادبیات معلم گفت:فعل رفتن رو صرف کن:رفتم ... رفتی ... رفت... ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد می زند:خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم:رفت .رفت..رفت.رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است... کارم از گریه گذشته است به آن می خندم + نوشته شده توسط مهدى در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت
23:30 |
|
|