تبليغاتX
کرشمه
 تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بکند کوه درد و غم این سیل
 چنین که گریه کند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می کشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین که گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز
یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی کن و بازآ بمان با من
 چه سالها که گذشت و نرفتی از یادم
 هنوز عشق تو این عشق جاودان با من
 

                                                   حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 14:20  توسط مهدى | 

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان


تقریبا بعد از یه سال دارم مطلب میزارم شاید شروع دوبارهای باشه واسم پس بسم ا...
ضمنا با نظراتون کمکم کنید واسه بهتر شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 11:20  توسط مهدى | 
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
  و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
  دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
 
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 
 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!
  خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ............ ..
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ......
دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست .....
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خو
ابند
 و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم.......
حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 6:20  توسط مهدى | 

غريو باد هياهوگر

- به باغها پيچيد

و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد

و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده

- محو گشت

- پنهان شد

و باد برگ درختان باغ را پير است

درخت عريان شد


                                                                حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 12:9  توسط مهدى | 
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
 
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 7:29  توسط مهدى | 

دیوانه 

 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
 
در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
 
من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم
 
خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستیی زرم کن


"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:45  توسط مهدى | 

سال
9 مبارک


 

ایشالا واسه همه سال خوبی باشه
هیشکی غم نبینه
همه به آرزوهای دلشون برسن




امیدوارم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو
با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:48  توسط مهدى | 

شعله رمیده

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 14:5  توسط مهدى | 
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 1:28  توسط مهدى | 
موج اگه میدونست ساحل هیچ وقت دستشو نمی گیره هیچ وقت برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد.......!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 14:7  توسط مهدى |